پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

329

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

مذهبى ، مانند انبياء بنىاسرائيل ، شباهت مىيابد ؛ زيرا او بىاختيار آنها را به ياد ما مىآورد . براى ما دشوار است كه اين بخش از اثر را ، جز از طريق نقل متن ، معرفى كنيم ، زيرا در اينجا تجربه با بيان ، كه همراه آن به آگاهى مىآيد ، يكى مىشود . سخنى را كه به طريق نماد گفته شده است به هيچ زبان ديگر نمىتوان گفت ، فقط مىتوان آن را تفسير كرد . اين كار را ما با راهنمايى تلمسانى خواهيم كرد ، راهنمايى كه مع الاسف چندان محلّ اطمينان نيست ، زيرا او اثر نفّرى را از طريق آثار ابن عربى خوانده و در نتيجه سه قرن تاريخ را ناديده گرفته است . 1 . گفتيم كه خدا ، پس از آنكه انسان سوائيّت مطلق » او را تجربه كرد ، به زبان انسان سخن مىگويد . در حقيقت هنگامى كه هرگونه خطر تشبيه از ميان برداشته شد ، آن گاه ممكن است خدا زبان انسانىترين احساسات ، مانند احساس عشق و انتقام را اختيار كند . نخستين متن مربوط به زبان انسانى خدا كه بدان خواهيم پرداخت از اين عشق و اين انتقام سخن مىگويد . خدا با تمثيل ميش گمشده ( ضالّه ) كه از انجيل به حديث راه يافته است به نفّرى مىگويد : انت ضالّتى و انا ضالّتك ، تويى گمشده‌اى كه من مىجويم و من هم گمشده‌اى كه تو مىجويى ( ص 43 ) . خدا و انسان به هم وابسته‌اند ، يكى ديگرى را مىجويد ، ولى انسان خدا را فقط در صورتى مىيابد كه خدا او را بجويد : « من پروردگارم را طلب كردم و نيافتم ؛ و چون او مرا طلب كرد پس يافتمش » ( ص 194 ) . و امّا نفّرى ، دربارهء اين جستجوى خدا انسان را ، متنى در غايت واقع بينى دارد . او در اين متن خدا را عاشقى نشان مىدهد كه مىخواهد انسان را متوجّه خود كند ؛ تا زمانى كه انسان پيشقدميهاى او را در ايجاد پيوند دوستى قطعا رد نكرده است ، او را با ابراز عشق خستگى ناپذير خود به ستوه مىآورد ؛ ولى سرانجام روزى فرا مىرسد كه عشق تحقير شده به انتقام تبديل مىشود ؛ آن گاه همان گونه كه انسان عشق خدا بود ، خدا خود عذاب انسان مىشود ، عذابى فراتر از آنچه بتوان شناخت و فراتر از آنچه بتوان به تصوّر آورد . « و مرا گفت : به زبانى از زبانهاى سطوت من گوش فراده : اگر خود را به بنده‌اى بشناسانم و او مرا از خود براند ، دوباره به سوى او باز مىگردم ، چنان كه گويى كه منم كه به او نيازمندم . اين پيشى جستن كرم من است در اعطاى نعمتهاى خويش ، و حال آنكه ، از سوى او ، اين بخلى است كه نفس او به او روا مىدارد ، نفسى كه او آن را حاكم بر خويش كرده است ولى نمىتواند آن را حاكم بر من كند . و اگر مرا از خود براند ، من به سوى او بازمىگردم . من همچنان به سوى او بازمىگردم و او همچنان مرا از خود مىراند . مرا از خود مىراند ، در حالى كه مىبيند كه من « اكرم الاكرمين » ام و من به سوى او بازمىگردم ، در حالى كه مىبينم كه او « ابخل الابخلين » است . و همين كه نزد من حاضر شود ، من خود عذرى براى او مىسازم و